مؤلف مجهول
11
تفسير قرآن پاك ( فارسى )
آن جوان بيستاد . خداى عز و جل اين گاو را به سخون آورد و گفت : اى جوامرد نيكوكار بجاى مادر ، برنشين بر من تا مانده نشوى 14 . جوان گفت : مادرم نفرموده است . گاو به سخون آمد ، گفت : اگر چنانست كه تو بر من نشستيى هرگز نيز مرا نديديى ، اكنون كه امر مادر نگاه داشتى رو كه اگر تو اين كوهها را فرمان دهى كه از جاى برخيزيد همه از جاى برخيزند ، به بركت آن فرمانى كى تو مادر خود را داشتى . رفتند هردو ، تا ابليس لعنه اللّه اندر راه پيشآمد چنان كه ياد كرديم . بقيت قصهى كلبى : ايزد تعالى فريشتهاى را بفرستاد تا ابليس را هزيمت كرد و آن گاو از وى بستد و به جوان باز آورد و اندر روايت وهب و حسن بصرى كه از بو هريره روايت كردند گفت ابليس خويشتن به مانند مرغى ساخت و اندر روى گاو اندر آمد و آن گاو از پيش وى برميد . جوان خداوند را تعالى بخواند . گاو به نزد وى باز آمد و گفت آن مرغ نبود چه آن ابليس بود ، مرا از پيش تو بر ربود . خداوند تعالى فريشتهاى را بفرستاد تا مرا از دست وى بستد و به تو باز آورد به حرمت آن طاعتى كه تو مادر خود را داشتى و مىدارى . پس آمد اين جوان با آن گاو به نزد مادر ، مادرش گفت : رو اى پسر اين گاو را ببر و به سه دينار به فروش و رضاى من اندران شرط كن . اين جوان به بازار شد ايزد تعالى فريشتهاى را به مانند آدمى به نزد وى فرستاد و گفت : اى جوان اين گاو به چند فروشى ؟ گفت : به سه دينار و شرط رضاى مادرم . [ 8 ] فريشته گفت : شش دينار بستان بى رضاى مادر . گفت : اگر همسنگ او زر دهى بى رضاى مادر نفروشم . جوان به مادر باز آمد . مادر گفت : رو شش دينار به فروش بر شرط رضاى من . جوان باز آمد به بازار . فريشته گفت : دوازده دينار بستان بى رضاى مادر . جوان به مادر بازگشت وز وى دستورى خواست مادر گفت : يا پسر پندارم كه آن